دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزدبه کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرندرقیبم سرزنشها کرد کز این به آب رخ برتابشکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج استچه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سودتو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیچو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزدزهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزدچه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزدکلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیرزدغلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزدکه شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزدکه یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:40 توسط علی
|
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه عاشق دربه در کيه هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه يه عمره بي حبيبن با آسمون غريبن اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره چميدونن دنيا کيا بهاره چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره
قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم مهم نبود پريدن ولي برنده بودم فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
چميدونن به چي ميگن ستاره چميدونن دنيا کيا بهاره چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس