با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
"بی تو اما با چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:32 توسط علی
|
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس
نميدونن سفر چيه عاشق دربه در کيه هر کي بريزه شادونه فکر ميکنن خداشونه يه عمره بي حبيبن با آسمون غريبن اين همه نعمت اما هميشه بي نصيبن
چميدونن به چي ميگن ستاره چميدونن دنيا کيا بهاره چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون تو آسمون نديدن خورشيد چه نوري داره چشمه ي کوه مشرق چه راه دوري داره
قفس به اين بزرگي کاشکي پرنده بودم مهم نبود پريدن ولي برنده بودم فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني غصت ميگيره وقتي ميدوني و ميبيني
چميدونن به چي ميگن ستاره چميدونن دنيا کيا بهاره چميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون
پرنده هاي قفسي عادت دارن به بيکسي عمرشون بي هم نفس کز ميکنن کنج قفس