تبليغاتX
شاید دلتنگی باشه شاید عشق
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ، سر ها در گريبا ن است.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند، كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ،
به اكراه اورد دست از بغل بيرون ،
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين ست ، پس ديگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چر كين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي!
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده ي رنجور .
منم ، دشنام پست آ فرينش، نغمه ي ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم.
حريفا ! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان ست.
من امشب امدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم .
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد، بامداد امد؟
فريبت مي دهد، بر اسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان ست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان. مرده يا زنده ،
به تابو ت ستبر ظلمت نه تو ي مرگ اندود ، پنهان ست.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسا ن ست.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
درختان اسكلتهاي بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آ سما ن كوتاه ،
غبار الوده مهر و ماه ،
زمستان ست .
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 21:48  توسط علی  |