|
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
|

می نشينم لب تنهائی باد
آسمان غمگين است.
حس تلخی در شب
جای هر ستاره
سو سو می زند.
با خودم می گويم
چه جهان غمگين است.
گوشهايم را
می سپارم به فضا
و صدای اندوهی
در تن سياه شب
می پيچد.
انگار، پشت ديوار زمان
قاصدک خورده زمين.
با خودم می گويم
شب به اندازه تنهائی من دلگير است.
چشمهايم را می بندم
خواب ميبينم
رفته ام تا لب پنجره سبز خدا
و از انجا
با تن نقره ائی فرشته ها
خواب خورشيد و ترانه و صدا می بينم.
خواب ميبينم که دوباره آسمان می بارد.
و دوباره چلچله
غزل ترانه را می خواند.
خواب می بينم
باغچه ها
جذب تماشای گل و خورشيدند.
و کبوتر ازاد است
و قفس بی رنگ است
و دگر ماهی ها
جز به وقت خواب
تنگی تنگ بلوری را نمی بينند.
خواب ميبينم جمعه ها بارانی است
و غروب جمعه
غرق خوش رنگ ترين رنگ خداست
و بزرگترين اندوه بشر
رنگ پر رنگ پر کلاغ هاست.
خواب ميبينم
آدم از باغ عدن می آيد
و درون دستش
سيب سرخی است که دلگير است
چشمهايم را می گشايم
در هوا می بينم
جمعه ها غمگين است
و به جای باران
خون زتنهائی اين آسمان می بارد.
اشکهايم می بارند
می روم تا لب پنجره سبز خدا
و از آنجا می بينم
که خدا هم
غمگين است....

