تبليغاتX
شاید دلتنگی باشه شاید عشق
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

یادم آید: تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :حذر از عشق !؟ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

 

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که:تو صیادی ومن آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ،ناله تلخی زدوبگریخت....

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب وشب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم........

بی تو ،اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!




 

مگر رسم به كلامي:

رهاتر از آتش،

رساتر از فرياد،

فراتر از تاثير،

كه چون به كوه بخواني، ز هفت پرده سنگ،

گذر كند چون تير!

وگر به دل بنشاني، نپرسي از پولاد،

نترسي از شمشير؛

            كتاب‌هاي جهان را ورق ورق گشتم!

به برگ برگ درختان، به سطر سطر چمن،

نشانه‌ها گفتم.

ز مهر پرسيدم.

به ماه ناليدم.

ستاره‌ها را شب‌ها به همدلي خواندم.

به پاي باد به سرچشمه افق رفتم.

                          به بال نور، درآيينه شفق گشتم.

شبي، شباهنگي

درون تاريكي

نشست و حق ... حق ... زد!

صداي خونينش،

ز هفت پرده شب،

گذركنان چون تير!

رهاتر از آتش،

رساتر از فرياد،

فراتر از تاثير؛

        به من رسيد و هم‌واز مرغ حق گشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:33  توسط علی  |