|
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....
|
|
| |
|
با قلم ميگويم: - اي همزاد، اي همراه، اي هم سرنوشت هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت. شعرهايم را نوشتي دستخوش؛ اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟ |


در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای
اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از
بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می
گذشتند. بسياری هم غرولند می كردندكه اين چه شهری است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزديك غروب، يك
روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را
زمين گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را
كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده
بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند يك شانس
برای تغيير زندگی انسان باشد."


|
| |
|
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد - اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران . يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ، شهر سوگواران . هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش : رنگ اين شب هاي وحشت را تواند شست آيا از دل ياران ؟ چشم ها و چشمه ها خشك اند . روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ، همچنان كه نام ها در ننگ ! هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد . آه ، باران ، اي اميد جان بيداران ! بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم - آيا، چيره خواهي شد ؟ |
نمی گویم زیرا دلم را شکست....
