تبليغاتX
شاید دلتنگی باشه شاید عشق
پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی .....

 

 

Go to fullsize image

در دلم افتاده روزى اين قفس پر مى شـود
در دلم افتاده كوچ عشق هـم سـر مـى شود

Image Preview
در دلـم افتـاده روزى آسمـان در آسمان
پهنه پـرواز را خوش سايه گستر مـى شـود

Go to fullsize image
در دلـم افتـاده روزى واژه بيـداد هـم
در ميــان گــامهاى نــور پرپر مـى شود

Go to fullsize image
در دلـم افتـاده روزى بـا ظـهور آفتاب
خلــوت تاريــك شبهــايم منــور مى شود

Go to fullsize image
در دـم افتاده روزى ايـن خزان بـى نصيب
با ظهــور مهــدى مــوعود پر بر مى شود

Image Preview      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 17:31  توسط علی  | 

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت...می شکست

ابری سپید از سر گلدسته می پرید:
-جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می زنند
اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصهء کلاغ، کلاغی که عاشقست

ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست...

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم
اما دلم به دیدن گلدسته ات خوشست!

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 3:15  توسط علی  | 

 

 امشب از دوری تو دلتنگم
      و غم انگيزترين آهنگم
      امشب از غصه و غم لبريزم
      آه ای عشق! مگر من سنگم!
      برگی از شاخه جدا در پاييز
      خشك و بی‌حوصله و كمرنگم
      بی تو من دهكده‌ای خاموشم
      دورافتاده‌ترين فرهنگم
      حرف ناگفته زياد است ولی

     حيف در قافيه‌ها می‌لنگم


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 4:1  توسط علی  | 

دلم تنگ می‌شود

حتی وقتی در كنارم هستی

دلم تنگ می‌شود

انگار خنده‌هايت را بايد دزديد

و پرده جلوی چشمانت را بايد كنار زد

دلتنگی‌هايم را می‌شويم

خوابهايم را هم قايم خواهم كرد

بايد بيشتر زمزمه كرد و آواز خواند

چقدر نبودمان زياد است

بايد بيشتر با هم بود

دلتنگی‌هايم را می‌شويم

خستگی چشمهايم را در پشت رنگها قايم می‌كنم

ولی از ديرآمدنت رنگهايم هم به خواب می‌روند

باز هم  بيدارم

بايد بيشتر با هم بود

دلم تنگ می‌شود

حتی وقتی بودنمان شكل می‌گيرد

می‌گويی برای من نمی‌نويسی

كاش اين شعرم را می‌خواندی

و می‌دانستی چقدر دلم تنگ می‌شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:1  توسط علی  | 

کجاست؟

کجاست پنجره؟کجاست باران؟

من از این دیوارها بیزارم

کجاست صاحب صدایی که در سکوت مرا به بودن می خواند؟

و در سیاهی چشمانم امید می کارد؟

کجاست دستان یاری بخش؟

من از این دغل بازان دورو بیزارم

کجاست پنجره؟کجاست باران؟

من به مهر باران محتاجم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 22:47  توسط علی  |