تبليغاتX
شاید دلتنگی باشه شاید عشق
بیا ببین...

فکرمي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يه زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي درسراب... فاصله با آرزوهاي ما چه کرد... کاش مي شد درعاشقي هم توبه کرد !!!

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:24  توسط علی  | 

 

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار ........

برخي نادوست و برخي دوستدار ...........

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......

نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا كه زياده به خود مغرور نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........

چون اين كار ساده اي است ،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك

سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....

به رايگان......

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

" اين مال من است " ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ......................

ويكتور هوگو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:28  توسط علی  | 

سلام مهربانم،


چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه.


نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهايت سپرد.


حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :

''برسد به دست دختری که باد موهايش را شانه ميزند.''

آخر خانه ات را که نميدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزو هايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک . فردا ... فردا... فردايی که هنوز در راه است!


امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.

شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! اين گناه عاشقيت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از اين سال های بی برکت...


جده ام ميگفت:در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باريدن گيرد، که ديگر حتی نقشی از نشانه ها بر ديوار آجری کوچه باقی نماند . خدايش بيامرزد.ديوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حياط خلوت خانه ام همان شب خواب باران ديد. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می باريد.دلم به حال کبوتر های زير شيروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود.


فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه اي برايت نوشتم.
''ميسپارمش به دست باد''

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:54  توسط علی  | 

دل  میرود   ز    دستم    صاحب دلان   خد  ارا      

 دردا که  راز پنهان  خواهد شد    آشکارا

کشتی شکستگانیم     ای    باد شرطه   برخیز 

باشد که   باز      ببینیم    دیدار  آشنا  را

ده روز مهر گردون افسانه است و     افسون

 نیکی به جای یاران فرصت   شمار   یارا

در حلقه گل و مل خوش   خواند   دوش   بلبل

هات الصبو    هبوا    یا    ایها   السکارا

ای     صاحب       کرامت   شکرانه  سلامت 

 روزی  تفقدی کن    درویش     بینوا    را

هنگام تنگدستی در   عیش کوش و     مستی    

  کاین کیمیای هستی قارون کند    گدا   را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

  دلبر که در کف او مومست سنگ   خارا

آیینه      سکندر   جام     می    است     بنگر

  تا بر تو عرضه دارد احوال ملک    دارا

خوبان      پارسی گو    بخشندگان      عمرند 

 ساقی بده بشارت رندان     پارسا     را

حافظ به خود نپوشید این   خرقه       می آلود  

ای شیخ پاک  دامن معذور    دار    مارا  

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:45  توسط علی  | 

 

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی​ارزدبه کوی می فروشانش به جامی بر نمی​گیرندرقیبم سرزنش​ها کرد کز این به آب رخ برتابشکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج استچه آسان می​نمود اول غم دریا به بوی سودتو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیچو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر

 

 

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی​ارزدزهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی​ارزدچه افتاد این سر ما را که خاک در نمی​ارزدکلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی​رزدغلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی​ارزدکه شادی جهان گیری غم لشکر نمی​ارزدکه یک جو منت دونان دو صد من زر نمی​ارزد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:40  توسط علی  |